تبليغاتX
parvin poorjavadi

parvin poorjavadi

ادبــــــــــــــــــي

                                   ...

شايد اگر چشمهايش برق نمي زد توي آن تنگ غروب ابري كه سوز مي باريد از آسمان، پسرك متوجه اش نمي شد وبا كوله ي يك وري روي دوش، رد مي شد ومي گذشت از كنار آن جوي پر برگ .

اما ايستاد وسرخماند زير پل . ديدش كه كپ كرده از سرما وجز برق سبز چشمها حتي لكه هاي سفيد تنش هم به سياهي مي زند . كوله كه از شانه پسرك افتاد يكي دو نفر از توي ايستگاه اتوبوس سرگرداندند طرفش ، وقتي ديدند خبري نيست آن يكي كه شالش را تا روي بيني بالا كشيده بود دوباره ميزانش كرد وآن ديگري  دستهاي بي دستكشش را به هم ماليد وگرفت جلوي دهان وبيني تا هرم نفس گرمشان كند .

پسرك پريد توي جوي خشك واطراف كتاني سبزش ،برگ هاي زرد جستي كوتاه تادهانه ي جو زدند و دوباره با دالبرهاي شكسته پهن  شدند روي هم .  گربه تنش را كش داد  ودمش انگار خشك شده باشد بي قوس وخم، زاويه اي شكسته ساخت با سقف پل . پاهاي پسر نرم بلند شدند وروي خش خش برگهاي دوقدمي جلو رفتند . چشم هاشان يكي سبز ويكي سياه بي پلك وبي تكان خيره ي هم بود . پسرك كلاهش را تا روي گوش پايين كشيد وپاي راستش را بلند كرد، پا كه كوبيده شد روي زمين گربه به جستي از آن سر پل بالا پريد، پسرك هم باهمان چالاكي ازاين سر بالا آمد و به نيم خيز  گربه را رماند ميان خيابان . اتوبوس خالي پيچ تيز را بالا مي آمد  كه صدايي مثل تركيدن ترقه پيچيد توي ناله ي ترمزش .

باد بي بوي باران وزيد لاي شاخه ها ونشست روي صندلي ايستگاه خالي . زردي خوشرنگ اتوبوس  زير نور چراغ سرستون ها سايه اش را سلانه سلانه  كشيد و  برد از روي آسفالت با نقش گربه  ! ! !   

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت1:8توسط پروین پورجوادی | |

«اين نمي تراشه كُنده»

سرم را كه بلند كردم مداد تراش را ديدم كه همراه جيغ دخترانه اش توي اتاق پرواز كرد، خورد به لبه ي ميز وكمانه كرد توي سطلِ آشغالِ كوچك فلزي .سوراخ قرمزش ميان بريده هاي رنگ وارنگ پارچه ها پيدا بود.

-        مي گي چه كار كنم

اشك توي چشمهاي درشتش چرخيد امانچكيد بس كه لجوج بودند آن مردمكهاي سياه« برو بخر برام»

-        اين وقت شب

-        آره  راكشيد، ننوشتم هنوز مشقامُ

كشو ميز رابيرون كشيدم وتوي خرت وپرت هايش دنبال مداد تراش گشتم ؛ نبود. چشمهايم عقربه ي ساعت را ديد كه ده را از نيم گذارند، باد پنجره ي نيمه باز را راند توي شكم پرده ،پاشدم واز زير پرده  دستگيره دراز وزنگ زده اش را گرفتم ، اما پيش از اينكه فشارش بدهم نگاهم نيم چرخي توي پياده رو زد، صداي خش خش برگ  بود و ناله ي باد ، دريچه توي چارچوبش لرزيد و بسته شد.

دخترك بي آنكه قدمي پس وپيش كند از ميان آستانه ي در گفت : مامان؟

-        بله

-        مشقام

به طرفش كه رفتم  عقب رفت. از عصر يادت نبود بازي، كارتون، سريال، اخبار، تا ته برنامه هاي تلويزيون رو مي ليسي يعد يادت مي آد مشق ننوشتي. از كنارش كه گذشتم گفت : مامان تورو خدا . زير لب غر زدم زهر مار ومامان .ميز كوچكش وسط هال بود و دختري خندان روي ورق كتاب علوم با ليوان نصفه ي آب توي دست تلو تلو مي خورد. براي اين آزمايش مقداري خاك رُس ، كتاب را كه بستم خنده ي دخترك تاخورد وزيرجلدي كه پريشب نايلون گرفته بودم ، پنهان شد!

دكمه ي بزرگ تلويزيون را فشاردادم و خر خر برفك دوده زده اش را  خفه كردم .بي آنكه نگاهش كنم پرسيدم :چقدر از مشقات مونده ؟

-        سه تا سوال علوم با يه صفحه انشاء

-        مدادت كجاس

مشتش را باز كرد و مداد سياهي راكه توي دست كوچكش عرق كرده بود  به طرفم دراز كرد. مداد را گرفتم وكارد كند آشپزخانه را كشيدم روي امتدادلبه اش. شيار باريكي روي مداد افتاد دوباره ودوباره . كارد گير مي كرد ميان چوب وتراشه هاي باريك مي پريد اينجا وآنجا . نوك سياه مداد كه پيدا شدگفتم بيا بگير فعلا امشبه رو بنويس تابعد

پاهايش را از باريكه ي زير ميز گذراند چشمهايش را ماليد وشروع كرد به نوشتن، كلمه ها پهن ودرشت آهسته آهسته نشستند روي خط هاي باريك دفتركه نوك كوتاه مدادكوتاهتر شد وته كشيد . اشكش كه روي گونه سر خورد واز چانه چكيد  سر را برگرداندم   ، شايد سياهي مات نگاه پدرش بالاي آن لبخند محو ميان غبار قاب، مداد سياه خط چشم را يادم انداخت،

كجا گذاشته بودمش ؟!

+نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت0:8توسط پروین پورجوادی | |

به نظرم آمد كه آسفالت خيابان زير آتشي كه از آسمان مي بارد،مي جوشد وبخار آن موجا موج مي رود بالا رو به آسمان

پلك زدم ونگاه خيره شده ام را كندم از آن سياهي مواج .از ته خيابان خلوت  ماشين سفيدي مثل باد مي آمد .صداي بلند موسيقي اش ريخت  كف آن آسفالت داغ ،چشمم را باريك كردم شايد كسي به طرف ساختمان بلندي بيايد ،كه لبه ي باريك باغچه ي روبه روي اش نشسته بودم، و زنگش را بزند تا اف اف  تقي صدا كند وآن درآهني بزرگ باز شود؛ امانديدم كه كسي بيايد.  نفسم كلافه وخسته از گرما وانتظار خودش را از ميان دولبم خلاص كرد وريخت روي چانه ام ،داغ بود ! پي كف دستي سايه، خودم را  كشيدم عقب ، ولي سايه ي درختِ سرو بالاي سرم ميان شاخه هايش جا خوش كرده بود.

آن طرف تر نگهبان توي كيوسك كوچكش جلوي باد پنكه اي كه روبانهاي رنگي گره خورده به ميله هاي باريك را مي رقصاند؛ چرت مي زد. ساعت موبايلم سه را نشانم  داد.كاغذ را از توي كيفم در آوردم، سوراخ كوچك روي گوشه ي چهار لاشده اش وقتي كه باز شد انگار كه گودال، دهان باز كرده بود روي اسم او .

نخوانده مي دانستم از مهر پارسال تا مرداد امسال چند ماه مي گذرد از صيغه ي نود ونه ساله ام !!!


+نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت0:39توسط پروین پورجوادی | |

براي پروين نگهداري

وكلمات زيبايش


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت20:52توسط پروین پورجوادی | |

                                   

باغچه ي خانه ي ما وحشي ست مي پرسي چرا، خُب ساده ست براي اينكه گلهاي شاه پسند به جاي اينكه گرد و كپه روي گِل باغچه بخوابند وگُل هاي گرد وكپه بدهند ،دراز به دراز لم دادند وسر برگهاهاي سر به هواشان گل هاي بنفش وصورتي يكي در ميان در آمده.  بدتر از آن علف هاي هرزند كه سبز وسرحال قد كشيده اندلا به لا ودوربرشان  !  قصه ي شمعداني ها كه نگفتني ست ، پهن وپف كرده درست مثل زن هاي چاق پا به ماه اند و دسته هاي ريخته وكچل گل هاي سرخ وصورتي وسفيد شان به صورت پر ازلك وپيس آن ها مي ماند  پيش از زايمان   .

اما برعكسش باغچه ي خانه ي تو حتما مرتب ست. مي پرسي ازكجا مي دانم از كت وشلوار اطو كشيده ات با آن پيراهن ها كه زيرش مي پوشي هم رنگ وهم جور حتي قاب عينكت هم با رنگ پوستت هم خواني دارد باريكي دور ودسته اش به باريكي صورتت مي ماند وعنابي اش به رنگ گونه ات. درست وميزان هم خوابيده روي بيني زير چشمها وبالاي لب ها، انگار كه اندازه گرفته باشي طول وعرض وقطر وشعاع ويك لگوريتم رسم كرده باشي وسط صورت .

نه اينكه خيلي ناراحت باشم از اين همه نظم كه دور تا دور تو يك  هاله  تميز تابناك تقدسي كشيده ! يا جوري حباب شيشه ايي كه نمي شود با تلنگر ناخن هاي بلند نامرتب انگشتت آن را بتركاني ودست بكشي روي آن دست هاي سفيدي كه ناخن هايش برق مي زند از تميزي والبته كوتاهي، قشنگ ترين دالبر گرد وصاف وصورتي كه تا حالا ديده ام  درست سر هر انگشت وقتي كه ورق مي زني كاغذهاي پرونده ها ي روي ميزت را .

ناراحتيم بخاطر زني ست كه ديروز آمد اداره، همان زن قد كوتاه كه پايين چادرش را باريكه ي خاك ،سفيد كرده بود ودستهايش وقتي درآوردشان از زير چادر تا از تو پول بگيرد چروك بود وپر از لك هايي كه مطمئن بودم جا پاي مايع ظرفشويي ودستمال گرد گيري ست . وقتي كه مي رفت تا از در برود بيرون برگشت وگفت « ظهركه اومدي خونه مهدي رو دعوا نكني بخاطر اينكه با دوچرخه  افتاده توي باغچه ، اون يه وجب باغچه ي خشك و اون درخت كوفتي وسطش حرص خوردن وبچه كتك زدن نداره ! ! !  

 

 

                                                              

+نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت20:59توسط پروین پورجوادی | |



  

ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت17:59توسط پروین پورجوادی | |

                                                اطلسي   

صاف شده بود آسمان، اما نم باران را مي توانستي فرو بدهي به نفسي عميق ، باد انگار ، با جارويي كه هوهوي ش خط مي انداخت وشيار،ابرها را مي رُفت.، ياشايد درست تركه نگاه مي كردي، پنبه زني را مي مانست كه پود هاي پنبه از ميان كمان پنبه زني اش،شلخته مي ريخت  اين طرف وآن طرف آسمان!

گوشه گلدانِ گوشه حياط، نرماي سبزي سرزده بود،وسط خاك تيره .دلت مي خواست ميان پنهاي شست وسبابه بگيري برگهاي كشيده وبسته اش را وبه حركتي آرام گوشه  اش را باز كني زودتر از جنبش جنيني مويرگ هاي تردي كه آب را وهوا را مي مكيد باكدام دهان وروزن پيدايت نبود!؟

سرك كشيدي به آن يكي گلدان، غنچه اطلسي داشت باز مي شد روي اسفنجي سبز روشن برگ .پيچ گل به نيم دايره ايي نرم نرمك داشت  سر وا مي كرد، بنفش بود با خطي كم رنگ ، كه لابد قرار بود قوس بخورد از اين سر تاآن سرش .مور مورت شد، اما پانشدي وچشم نبريدي ازحاشيه ديواري كه همراه گلدانهاي سفالي كج شده بود ومورب ، باغبان چند روز پيش چيده بودشان كنار هم وكنار ديوار ،با انگشتي كه به ضرب داس يا تيزي ديگري ناخن وگوشت زيرش را  اريب بريده بود حتما موقع هرس شاخه درختي يا بوته بي جاي علفي ُرسته ميان گلها !

بريدگي سر اين انگشت وخم شكستگي آن يكي انگشت را نديدي ،پشت پنجره ايستاده بودي وچنبره هيكلش را مي ديدي كه نشسته خم مي شد وراست انگار كه ركوع كند يا سجود،پِته هاي گل را.گوني كودش را هم كه تا كرد وگذاشت كنار صندوق هاي كوچك باز چيزي  نديدي. فقط وقتي اسكناس هارا توي دستش گذاشتي آن ها را ديدي ، دلت مالش رفت ونگاهت گريخت به چروك صورتش ،و نشنيدي كه مرد، مي گويد خدا بركت بده خانم ! ! !                                 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت20:4توسط پروین پورجوادی | |



ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت23:40توسط پروین پورجوادی | |


گنجشک های اشي مشي

آن زمستان ها

سفره دستها ي مادر  باز بود زير طره ي بام

 وشما جيك جيك كنان مي آمديد

 به مهمانی خرده های نان

آینه ی چشمها را ها مي كردم هر صبح

وسلام قنديل نمي بست ميان دو لب

باران هم می آمد  به غبار روبی مژه ها

خواب مي رفتم  با لالایی باد  از درز پنجره

و توي خواب قد مي كشيدم

مثل درخت چنار پياده رو

بلندتر از پشت بام خانه

از دستهايم قرمز و زرد ونارنجي

مي ريخت اينجا و آنجا

وخش خش صدا مي كرد زير كفش هاي او

 وقتي مي دويد تا برسد به مدرسه

حالا ولي جوي آب خشك ست

نادوان شُر شُر آواز نمي خواند

و گنجشك ها

انگار جيك جيك از سرشان پريده      

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت22:54توسط پروین پورجوادی | |

از بركه ي زهدان

تا

برهوت بلوغ

كشف بوي سيب بود

تمام من

وقتي ماه گير پير

بادم بر خاك

آتشم در دل

مي ريخت

+نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت15:6توسط پروین پورجوادی | |

روي خط سفيد وسط خيابان ايستاد .از گوشه ي چشمش خط را ديد كه تا برسد سر چهارراه، زير پايه ي  چراغ راهنمايي ديگر حسابي باريك  شده بود . هنوز چشمش به آن مثلث باريك وكشيده بود كه سوت لاستيك هاي موتورسيكلتي  درست پشت سرش ،انگار سوزن نخ تيزي اين گوش را دوخت به آن گوش.

 سررا كه برگرداند بالاتنه اش  يله شدرو به جلو،  نفهميد چرا روسريش  دارد روي هوا بال بال مي زند وجايي ميان همهمه ي مردم گم مي شود !

+نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت9:21توسط پروین پورجوادی | |

نقطه نقطه ستاره

خواب را تفريق مي كند

از چشمي كه

پي سوت جيرجيركها

پرسه مي زند

آسمان اين حوالي را !


+نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت12:56توسط پروین پورجوادی | |

 پاگرد پلكان را مي چرخد

نفس

تا صداي باران روي بام   

سه پله

 سوخته سايه ابر   

       و پست شده ارتفاع          

          هرچه           

درخت وخانه

وآدم

...!!!

                                 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت20:53توسط پروین پورجوادی | |

ديشب بي بي آمد

با يك بغل كاهو ونشست لب پنجره ي اتاق .

همينطور كه توي خانه هاي، شش خانه لي لي مي كردم ،

سر را چرخاندم طرفش وگفتم : «به منم بده بي بي»

خنديد ، برگهاي كاهو ر ا يكي يكي كند،  ميانه اش را داد دستم

وسنگ را از من گرفت.

او كه لي لي مي كرد، ديدم وسط برگهاي ترد كاهو يك

 قلب كوچك سبز مي زند!!! 

+نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت0:1توسط پروین پورجوادی | |



ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت14:17توسط پروین پورجوادی | |


سه تا گليم بود يا بيشتر روي دوشش، نفهميدم ،سلانه سلانه مي رفت ،ريشه ها سفيد وبلند، تاب مي خوردند واگر شانه اش كمي بيشتر يله مي شد ، كشيده مي شدند روي زمين ! زير سايه درختي ايستاد، تقريبا روبه روي پنجره ي اتاقم . ديدمش كه سيگاري گيراند وبه ،ته خالي كوچه نگاه كرد .شانه را تكاني داد تاگليم ها سُر بخورند بالا .

 ،سيگار را انداخت توي جوي خشك آب، پابه پا كرد ودوباره سر گرداند ته كوچه، دستها كه بالا رفتند تاعرق پيشاني را بگيرند گليم ها سرخورند وافتادند . مرد پيش از اينكه دولا شود ،نگاهي به پنجره اتاق انداخت، گوشه پرده و او باهم نشستند يكي روي قاب دريچه، يكي روي نقش گليم ! ! !     

+نوشته شده در شنبه 12 تیر1389ساعت18:39توسط پروین پورجوادی | |

          تنها

    گذري ساده ام

  نه مسافر آفتاب وافق

    يا پرچين ستاره !

      يك كوزه نور        

          هم    

      اگربتابد

 از مقرنس آسمان

 مي شويم گيسويم   

     را تار تار  

           و

        ازشب   

       تمام  شب                         

      حرير خواب

        مي دوزم

    براي نازِ بالش ت

+نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت0:58توسط پروین پورجوادی | |

                                  سفري كه . . .


حتما ديدني بودقيافه ام  ، كه آن پسر جوان همينطور كه شانه اش را عقب مي داد تا پله هاي اتوبوس را بالا

بروم ،پُقي زد زير خنده. زل زدم به دوتا صندلي خالي ته  اتوبوس، دستم سرِ صندلي ها را يكي يكي گرفت تا

رسيدبه رديف آخر،اما وقتي كه خواست ساك را از روي دسته صندلي رد كند ديدمش كه خالي ست . خوب

يادم بود، ديشب بعد از اينكه من دادهايم را زدم و او هم فريادهايش را ،از ميان خرت وپرت هاي كمد کشید

مش بیرون، وتا كرده و چروك چندتكه لباس گذاشتم توي آن .

دنبال ساك ازپشت شيشه اتوبوس  چشم انداختم ، روي نيمكت خيسي كه داشت از اتوبوس دور مي شد

؛چيزي آنجا نبود . زن ومردي از رديف جلو برگشتندو نگاهم كردند ،بي اختيار دستم بالا رفت روسري را كشيد

جلو وگره شل شده اش را محكم كرد. سرسام خياباهاي شهر ماند پشت سر، ونرم نرم  بيابان خزيد

زير پاي چرخ ها . 

سرم كه به شيشه چسبيد صداي گپ وگفت آدمها به گوشم شد پچ پچه يا وز وزي نامفهوم.  كوهي كه توي

دامنه افق نشسته بود ،را رنگ آبي زده بودند انگار، به چشمم  شمايلش گوشه ي آسمان آمد، كه لميده بود

روي زمين . نگاهم ولي ليز خورد وافتاد به حاشيه جاده ، جوري كه ناچارشدم  شتاب حركت را حدس بزنم

وكيلومترها رابشمارم.قطره هاي درشت باران انگار كه از شيشه مي گذشتند ومي خورند به صورتم ،تا ُشر

آن ها را پاك كنم  ،سرم را برداشتم ودست كشيدم به چپ خيس و يخ كرده گونه ام؟!

 اتوبوس مي رفت ، ولي مرا دور نمي كرد ، از پرده حريري كه لبه اش توي دست عرق كرده ام  مچاله شده

وچركي اش رج به رج انگار تار بسته  روي سقف ودر وديوار، هرجا كه چشم مي گردانم.  كنارش كه مي

زنم آن بالا قرقره هايش توي ميله ي زنگ زده ناله مي كنند .غبار نازكش مي خوابد روي چارچوب پنجره، حتي

درخت نارنج توي حياط وسنگهاي ترك خورده ديوار. ، بعد كاسه مي شود وگودي اش پُر ازقطره هاي باران

تندي كه ، شُرشُر مي بارد.پود هاي تكه تكه شده غبار توي آن حوضچه انگار كه ماهي هاي خاكستري

مرده اند، شناور روي آب ! !

چشمهايم را روي هم مي گذارم و از پشت پنجره پا مي كشم تا کنار تخت ومي نشينم روی تشك بي

ملافه ای که جای تنم توی آن کاس شده وگود رفته  . دكمه هاي مانتويي راكه از صبح پوشيدم ، توي

دست مي چرخانم. جوري كه انگار مي خواهم بكنم شان ازجا،ولي نمي شود. بسكه محكم دوخت

شدند ،چشمم مي افتد به ساكِ وسط اتاق،بلوز صورتي وحاشیه سیاه روسري م از ميان دهان بازش

پيداست. 

صداي خش خش نرمي را پشت سرم مي شنوم .بر، كه مي گردم دخترك را مي بينم كه  در آستانه

درايستاده  .مي پرسد دوباره كجا مي خواي بری مامان، وقتي لبخندش را مي بينم، كه روي لبهايش

پر پر مي زند ،روسري از روي زانوهايم ليز مي خورد ومي افتد كف اتاق! !

 

  

+نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت15:9توسط پروین پورجوادی | |

موها

از سياهي خيال

گريخت وريخت

روي شانه غروب

تا

برساند خط گذر نگاه مرا

به

لبخند ترد تو

كه

به نشان آن صخره

هزار قطره

هزار حباب

را

مي نشاند برلب تاريكي !!

+نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت14:4توسط پروین پورجوادی | |

                     

مور مور سرمای سر انگشتهایم دویده بود تاکف دست، که ناگهان چپ صورتم سوخت.

گلوله ی برف روی صورتم از هم پاشید وشتک ش پرید توی چشمم.دست را که بالا بردم

تا صورتم را بمالم ،تو را دیدم که گونه هایت گل انداخته وخنده از لبهای اناریت می ریزد.

همان موقع بود که لرزیدم؛ اما نه از سوزی که می آمد وآفتاب کم جان را هم انگار می لرزاند.

 دولا شدم چنگی برف برداشتم وسعی کردم آن راتوی مشتم مثل کلاف کرک بافتنی

 مادر  درست وحسابی گرد کنم. اما امان بْرم کرده بودید   .

به نشانه ی تو پرت کردم ازکنارت رد شد وافتاد روی پشته ی کوتاه برفهای چرک وسط باغچه

 نمی خواستم خنده را از روی لبت بپرانم. اگر مثل دیروز،توی کوچه بودم وحسن جای تو،

رد خور نداشت که برف الان روی صورتش پهن شده بود .همه چشیده بودند ضرب دستم را غیر از تو !

این دفعه که تو پرت کردی جا خالی دادم .سر دزدیده ام را که بلند کردم ،نگاهت را دیدم

 که به قهر چرخاندی!چند نفر بودیم آن روز توی حیاط جز من وتو . انگار که جواد ومنصور ونازی

 ودیگر یادم نمانده .چرا ،آدمک برفی هم بود. همین دیروزش کُپه کُپه برف روی هم گذاشته

 بودیم وزیر درخت نارنجِ نزدیک حوض درستش کرده بودیم .

 دوتا ذغال نیم سوزچشمش را از توی منقل کش رفته بودیم و هویج دراز دماغش

راهم تو آورده بودی از خانه تان،که منصور برای گاز زدنش تو سری محکمی خورده بود از من .

 صبح تاریک روشن که آمدم نارنج بچینم از هیبتش ترسیدم یکدفعه .شانه بالا انداختم

وپریدم لبه حوض روی پاهای کش آمده ام تلو تلو خوردم تا دستم رسید به نارنجها .

 برایم بهتر  بود اگر پایم لیز می خورد و می افتادم روی قشر نازک یخ حوض که داشت

 روز به روز ضخیم تر می شد تا دست خالی بروم بالا !

 صدای مادر که آمد، پله های فلزی گوشه حیاط زیر پای بچه ها که داشتند به دو

 می رفتند تا برف شیره بخورند، می لرزید.خیره ی تو مانده بودم که برعکس آنها

 خرامان خرامان بالا می رفتی میان چهارچوب در ایستادی نگاهی کردی وپرسید

 مگه تو نمی آی؟

ومن مثل کسی که لقمه توی گلویش گیر کرده باشد جواب دادم :تو برو الان می آم.

 پاهایم خشک شده بود وتکان نمی خورد .درست مثل امروز که انگار فرورفته

کف حیاطی که شیشه های رنگی، نیم دری اتاق هایش شکسته وتک وتوک آجرهای

 دیوارش افتاده روی کاشی فرشی  که هنوز هم مثل آن وقت ها بهار که می شود

علف تازه جوانه می زند لابه لای درزهایش.

نگاهم را می دزدم از سر شیر سنگی گوشه حوض که با دهان گَل وگشادش انگار

 دهن کجی می کند یا چه می دانم پوزخند می زند!

همین زمستان بود ،دوسه ماه پیش، چیزی از سربازیم نمانده بود .صبح جمعه از

 پادگان زدم بیرون وبه هوای تو رفتم پارک .بس که دل تنگت بودم با چشمهای باز هم

 خوابت را می دیدم حسابی برف  باریده بود .قدم زنان  رفتم تا رسیدم به چند نفری که

 ایستاده بودند دور پیت حلبی پر آتش.آن یکی که رفتگر بود  داشت چوبها را زیر رومی کرد

 تا آتش جان بگیرد . دومی هم پيرمردعکاسي که خم شده بود روی آتش ودوربینش توی

 هوا تاب می خورد،آن دیگری هم نمی دانم لابد رهگذری چیزی.

پرسیدم عمو عکس هم می گیری .گفت آره جوون . با دوربین پولارویدش عکسم را گرفت

 همان عکسی که وقتی پست ش می کردم ،روی حاشیه پهن سفیدش  برایت نوشتم

 "شلوارم تا زیر زانو خیس شده ولی اصلا سردم نیست برق چشمهایت و ... سرما را از یادم برده"

امروز رسیده ونرسیده سر تا پای خاک وخلی م را بردم حمام وصورتم را صفا دادم .

 آینه را که گذاشتم روی طاقچه ، چشمم به عکس افتاد برداشتمش واز مادر که داشت

برایم چای می ریخت، پرسیدم که چرا ندادنش به تو .مادر چیزی نگفت .هیچی،

حتی سر بلند نکرد نگاهم کند .فقط استکان را گذاشت توی نعلبکی واز اتاق رفت بیرون! !

  

+نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت19:57توسط پروین پورجوادی | |